X
تبلیغات
رایتل
از پدرم! - دوستی تمدنها

دوستی تمدنها

صلح جهانی و اتحاد برای نجات انسان

روزی با پدرم در سطح شهر مشغول قدم زنی بودیم؛تقریبا بین میدان بالا و میدان پایین صدای داد و فریاد و فحش به گوش میرسید!نزدیکتر شدیم و پدرم از علت آن جویا شد؛یکی که ناراحت به نظر میرسید گفت:«فلانی را که شهره به دیوانگیست تحریک کرده اند و درگیری صورت گرفته.» باز هم نزدیکتر رفتیم دیدیم دست و صورت بیچاره-به ظاهر دیوانه-پر خون شده و گریه میکند. پدرم دست خود را روی شانهء او گذاشته و دلداریش داد.بعد از اینکه آرام شده و از آنجا دور شد پدرم گفت:در عجبم از مردم این شهر که دیوانه اش میداند نباید با مردم کاری داشت اما عاقلش نمیداند که نباید سر به سر دیوانه گذاشت!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1387ساعت12:12 ب.ظتوسط کریمی | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)